this site the web

Recent Photos

image
image
image

Jun 20, 2010

داستان عاشقانه پسر آرژانتینی

اون وقتا که کار مهاجرتمون جور شد و اومدیم اسپانیا، همه چی  سخت بود ولی بعد شرایط کم کم بهتر شد، منم تونستم تو یکی از دیسکو های مادرید کار پیدا کنم. همون موقع با یه پسر آرژانتینی آشنا شدم. اسم کاملش طولانی بود برا همین من فقط رودریگو صداش می کردم. دفعه ی اولی که دیدمش احساس کردم که جذبه ی خاصی داره و رابطه ی ما تو همین حد دوستی باقی نمیمونه. بعد یه مدتی بیشتر با هم مچ شدیم. گاهی وقتا از خودمون حرف می زدیم. یه بار بهم گفت به خاطر آداب و رسومشون باید با یه دختر از کشور خودش ازدواج بکنه و یه روزی مجبوره از این سنت پیروی کنه. اولش ناراحت شدم و خواستم بهش بگم که چقد دوسش دارم ولی خب کاریش نمی تونستم بکنم. فکر می کردم با این قضیه کنار اومدم ولی اشتباه می کردم. هر دومون این ماجرا رو فراموش کردیم. دوستای صمیمی هم شدیم و تقریبا همه جا با هم بودیم. تا اینکه یه روز بهم گفت: خانوادش یه دختر براش پیدا کردن. اولش باور نکردم، ولی حقیقت داشت و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم، فقط اشکا بودن که از گونه های من سرازیر می شدن. روزی که می خواست بره اومد پیش من و گفت: هیچوقت منو فراموش نمی کنه، منم چیزی نتونستم بگم، بغلش کردم و بازم اشکا بودن عین قطره های بارون می ریختن. یه سال گذشت، من موندم و تنهایی هام و یه مشت خاطره های قشنگ با پسر آرژانتینی، تو این مدت سعی کردم دور هر چیزی که به عشق ختم می شد یا با عشق در ارتباط هست رو خط بکشم. یه روز که از خونه بیرون می رفتم همین که در رو باز کردم یکی پشت در بود، کاملا شوکه شدم، خودش بود. اومده بود منو ببینه! گفت از زنش جدا شده و تمام این مدت به من فکر می کرده

Kiss SMS - What's kissing?

What's live? Live is love. What's love? Love is kissing. What's kissing? Come here and I show you!!
----------------------------------------------------------------------------
If luvin' was aginst the law,and kissin' was a crime, I would gladly spend my life with u,in prison doin' time…
-----------------------------------------------------------------------------
The fluffy cloud may kiss the sky, the rose may kiss the butterfly, the morning due may kiss the grass but you my friend may kiss my lips!!
-----------------------------------------------------------------------------
There are Tulips in my garden, There are Tulips in the park. But nothing is more be beautiful then our two lips meeting in the dark!

May 10, 2010

داستان عاشقانه - سینما

خوب یادم می یاد، نزدیکای غروب بود یه روز زمستونی، بارون هم یواش یواش می بارید. منم از کلاس بر می گشتم. مغازه ها باز بودند اما آدمای زیادی تو خیابون نبودند. موقع برگشتن یه دختره نظرم رو جلب کرد. یه شال آبی خوشگل گذاشته بود، جلوی مغازه ی موبایل فروشی زیر بارون تنها واستاده بود. وقتی از کنارش می گذشتم یهو بهش گفتم: (خیس نشی کوچولو!) باورم نمی شد چه کاری انجام دادم. به دختر مردم متلک گفته بودم! اونم کی؟! من! هنوز دو قدمی دورتر نشده بودم که یه صدایی منو به زمان حال برگردوند. یکی گفت: (کوچولو خودتی!). برگشتم دیدم خودشه. چشاش برق می زد و یه لبخند خوشگل رو لباش بود. فرصت رو از دست ندادم و زود شماره اش رو گرفتم و حرکت کردم سمت خونه. به همین راحتی! دختربازی اونقدا هم که می گفتن سخت نبود! همون شب براش زنگ نزدم فکر نکنه ذوق زده شدم، فردای اون روز بهش زنگ زدم و ما خیلی زود دوستای خوبی برا هم شدیم. بعد یه مدتی فهمیدم احساسم بهش داره تغییر می کنه و دارم عاشق می شم! یه روز با هم رفتیم سینما، از شانس بد صندلیمون کنار یه آقایی بود. مرده شور قیافشو ببره از اول فیلم زل زده بود بما! نمی دونم اومده بود فیلم ببینه یا ما رو، ولی هرچی بود فیلم رو برامون کوفت کرد اما اون روز خیلی خوش گذشت! همه چی داشت خوب پیش می رفت تا اینکه یه روز سر هیچی بحثمون شد. من خیلی بد صحبت کردم و بعدش با هم قرار گذاشتیم که دیگه به هم زنگ نزنیم. به همین راحتی! الان یه 3 ماهی از این ماجرا می گذره و هر دومون منتظریم اون یکی بیاد منت کشی. هیچوقت فکر نمی کردم درگیر یه چنین ماجرایی بشم ولی شدم و شاید دوباره بهش زنگ بزنم

Sad Love Story - Follow Your Heart

Billy loved Katie with all his heart. But he never told a Single soul. Katie secretly loved him too. But she thought she would never have a chance with him. Billy asked his friends what they think of her and his friends thought she was gay. They didn't like her at all. So Billy just went along with them. They all made fun of her and made her feel really bad. Katie was so upset. One day they followed her home from school making fun of her the whole way home. Once she got inside her house she dropped to the floor cringe. She had a crush on Billy since 3rd grade. She didn't know what to do. When Billy got home he felt real bad about what he had done. So he decided to go to Katie's house to tell her he was sorry and that he really loves her. When he got there he knocked on the door no one answered. The door was open so he walked in. He walked into the living room and found Katie lying dead on the floor. She had slit her wrists. Billy was so up set. He knew it was his fault she killed her self. And now he could never tell her how he really felt.